خداحافظ...
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٦  

سلام.

این آخرین مطلبیه که تو این وبلاگ مینویسم.با اینکه هنوز مطالب زیادی دارم برا نوشتن، ولی فکر نمیکنم ادامه دادن این وبلاگ به صلاحم باشه

مثل اینکه قسمت من یه چیز دیگه است.باید کم کم فراموشش کنم.خب سخته، ولی چیزهایی هست که آسونش کنه.

میخوام یه وبلاگ دیگه رو شروع کنم.برام دعا کنید.خیلی محتاجم به دعاتون.

باز  قیل و قال عاشقانه ام در گرفت و صفحه های صامت چشمانم،خامه خیسم را به سماع فرا خواندند.هرگاه که چشمان دلم را در جستجوی نگاهت روانه آسمان بلند دوری ات  می کنم باران کمترین هزینه ای است که می پردازم.اما توقع چشمان من بیش از این هاست !...عصرهای آدینه ، چه سخت می گذرند... باز هم می گویم بر من خرده مگیر که بی تابم. پس کمی عجله کن آقا! می دانی که!  اگر انتهای انتظار یاس باشد چیز خوبی نیست آقا!

ع.زرقانی

خداحافظ،التماس دعا


 
سخن سوم
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٦  

سلام،
دفعه پیش تا اینجا گفتم که همه چی داشت بخوبی پیش میرفت که .... بگم؟..نگم؟؟..نه بذا بگمو از این حرفا...
آره،...مشکل اینجا بود که داداشم ۲ سال از من بزرگتر و هنوز ازدواج نکرده، و من باید منتظر بمونم تا اون ازدواج کنه. البته مامانم نگفت که که نباید قبل اون ازدواج کنی، گفت که اگه این کارو بکنی داداشت خیلی ناراحت میشه.خب حرف منطقیه ولی آخه چرا ... اصلا ولش کن.




تعجب نکنید... آخه دیگه حرفی برا گفتن ندارم.از عشقم که گفتم.از معشوق که گفتم. از ازدواج که گفتم. از خودم که گفتم. دیگه چی بگم؟؟؟
آخه مگه من چه گناهی کردم؟؟؟ ماماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان...
البته هنوز یه سری مطالب برا گفتن دارما فقط یه مقدار خسته کنندن.مثلا:
 اگه یه وقت نتونم به معشوق برسم ناراحت نمیشم.غصه نمیخورم.فقط یه آدم خوب دنیا رو ازدست دادم.خوب البته این قضیه ناراحتی داره، ولی آدم هیچ وقت نمیتونه با قضا و قدر مبارزه کنه. یعنی میخوام بگم که انسان باید راضی باشه به رضای خدا. هر چی قسمت باشه.ناشکری تو کار یه عاشق نیست داداش (آبجی)..

الحمدلله با این قضیه (یعنی عاشق شدنم) خیلی رشد کردم.حد اقل خودمو بیشتر شناخنم.
یا اینکه:
به یکی از بچه های دانشگاه که یه مقدار با دختر ها راحتتره و من باهاش دوستم سپردم که اگه تونست آدرسی چیزی از دوستاش که میدونن خونه اش کجاست گیر بیاره.
یه چیز دیگه اینکه:
جدیدا فهمیدم که این عشقی که درون من پدید اومده خیلی وقته که تو وجودمه،نمودارشو پایین کشیدم،

نمودار عشق


 وقتی به دنیا اومدم حد اکثر بود.(که برا همه اینجوریه).هر چی میگذره انسان بیشتر به دنیا و لذاتش وابسته میشه و این عشق کمتر میشه.
از نقطه مینیمم به بعد این عشق پرورش پیدا میکنه.تقریبا میشه گفت که یه شک وارد شد و منو به خودش آورد.
البته این نمودار خیلی دقیق نیست.خیلی نمیخواد تجزیه تحلیلش کنید.بیشتر جهت رفع بیکاری کشیدمش..
خوب دیگه حرفی برا گفتن ندارم... یا علی

التماس دعا


 
سخن دوم
ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٦  

سلام.

ميخوام ادامه ماجرا رو براتون تعريف كنم، ولي از اينكه خيلي طول كشيد عرذ ميخوام.(عذر نه آ، عرذ)

خب تا اينجا گفتم كه مصمم شدم و قضيه ي خودمو برا مامانم تعريف كردم.گفتم مامان، من زن ميخوام. البته نه اينجوري يهويي،... اصلا بذاريد كامل تعريف كنم.

سر سفره شام بوديم.من و مامانم تنها سر سفره نشسته بوديم و بقيه طبق هر شب يا ميل نداشتن يا گرسنه نبودن يا ... فرصت خوبي برا مطرح كردن اين قضيه. نميدونستم چجوري شروع كنم. فقط ميدونستم كه بايد شروع كنم. نميدونم تو اون لحظه چقدر تابلو بودم، ولي بالاخره يه صدايي ازم در اومد، " ااااااااااااااااااااااااااااااااا ه ه ه ه ه ه".

مامانم تعجب كرد.يه نگاهي بم انداخت، ولي چيزي نگفت. من ادامه دادم.."مامان، من چرا نميتونم با شما راحت صحبت كنم؟".. صحنه اي كه بعد از اين قضيه ديدم برام باور نكردني بود. ديدم مامانم يه دستي به سرم كشيد گفت.."بگو عزيزم بگو، تمام حرفهاتو به من بگو..." نميدونم، انگار از قبل همه چي رو ميدونست.

ولي من بدتر شدم. بيشتر خجالت كشيدم.خيلي لحظه سختي بود.از طرفي نميخواستم بقيه اعضاي خانواده بفهمن.بايد بلندي صدامو هم كنترل ميكردم.

خلاصه دلمو زدم به دريا و شروع كردم به درد دل كردن...

".. يك سال و نيم كه وارد دانشگاه شدم، اوايل جوش خيلي برام سخت بود، ولي كم كم عادي شد.نميدونم،شايد خيلي بي جنبم ولي نميدونم چي شد كه از يكي خوشم اومد و .... ". خلاصه همه چي رو گفتم.

دومين صحنه ي باور نكردنيي كه اونشب ديدم اين بود كه مامانم به طرز عجيبي حق رو داد به من، و گفت:"..من تعجب كردم كه تو انقدر دير اين قضيه به من گفتي..". با شنيدن اين حرف دلم ميخواست از خوشحالي داد بزنم، ولي نميشد. بعد از اون مامانم شروع كرد به پرس و جو كردن در مورد معشوقه ي مجهول.چه تيپيه؟ چه شكليه؟ اسمش چيه؟ فاميلش چيه؟ چادريه؟ چه نوع چادري ميزنه؟ (منظور چادر ايراني يا چادر معموليه) و... . منم با كمال ميل تمام خصوصياتي رو كه بلد بودم براش وصف كردم.

تو اين لحظات نگاه كردن به صورت مامانم از همه چي سخت تر بود. راستشو بخواي مامانم هم يه جورايي از نگاه كردن به من خجالت ميكشيد. ولي با همه ي سختيي كه داشت خيلي لحظه شيريني بود.اونم با يه ماماني صحبت كني كه انقدر واقع بينه و پسرشو درك ميكنه.

بعد از اينكه سوالات مامانم تموم شد شروع كرد به نصيحت كردنم..".. ببين عزيزم حالا كه تو خودت زن آيندتو انتخاب كردي بايد به چند تا نكته دقت كني، اول اينكه بايد قبول كني كه ممكنه هيچ وقت پيداش نكني، دوم اينكه معمولا دخترهاي دانشجو در مورد ازدواج خيلي سخت گير هستن، پس سعي من خيلي عاشقش نشي..". تو دلم به خودم خنديدم. خب مامانم حق داشت كه اين حرفو بزنه.واقعيتيه.ولي خبر نداشت كه بچش يك ساله عاشقش شده و داره ذره ذره تلف ميشه.(ديگه خيلي برا خودم كلاس گذاشتمااا)

به هر حال اين بحث به خوبيه هر چه تمام تر داشت به پايان ميرسيد كه ..... ... .. .. .. . .  .. بگم ؟ نگم؟ نه، بذا بگم ... نه نه، نگو ... چرا، بذا بگم ... نه نگو، بذا برا دفعه ي بعد هم حرفي برا گفتن داشته باشي ... باشه، نميگم.

التماس دعا


 
عاشورا...
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ دی ۱۳۸٦  

سلام.امروز نميخوام براتون صحبت كنم.روز صحبت نيست. فقط التماس دعا.

اينجا يه مداحي قديمي از محمود كريمي گذاشتم كه خودم خيلي دوسش دارم. پايينم ميتونين دانلودش كنين... بازم التماس دعا

اي گنه كاران،

بشارت باد،

زهرا روز محشر،

آورد بهر شفاعت،

دست هاي نازنينم

تشنه لب در آب رفتن،

اين سخن با خويش گفتن،

من چگونه آب نوشم،

شاه را عطشان ببينم،

مشك را پر كردم از آب،

به خود گفتم كه بايد،

راه نزديكي براي خيمه رفتم بر گزينم،

راه نخلستان گرفتم،

ليك از شمشير دشمن،

قطع شد دست علمگير از يسار و از يمينم،

فكر كردم دست دادم،

آب دارم غم ندارم،

سر افرازم ساقي اطفال شاهنشاه دينم،

ناگهان ديدم كه در ره ريخت آب و سوخت قلبم،

تير زد بر مشك آن خصمي كه بود اندر كمينم،

ديگر از ديدار اطفال حسين شرمنده بودم،

تير زد دشمن به چشمم تا كه طفلان را نبينم،

گفتم اكنون خوب شد خوب است برگردم به خيمه،

ناگهان بر سر فرود آمد عمود آهنينم...

دانلود (حجم: ۱.۱۲mb)

 

 

 


 
سخن اول
ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٦  

سلام دوستان،چطورید؟

از آخرین مطلبی که نوشتم حدودا سه ماه میگذره.دیگه دل و دماغی برا نوشتن نداشتم. برا همین آپ نمیکردم. البته بازدید کننده ای هم نداشتم که از دست بدم. به هر حال تصمیم گرفتم دوباره این وبلاگو زنده کنم. درسته که هنوز معشوق مجهول پیدا نشده، ولی دل من هنوز نمرده.

تو این چند ماهه خیلی در مورد ازدواج و اینکه چطوری میتونم معشوقمو پیدا کنم فکر کردم.تلاشهای زیادی کردم، بطوریکه به نظر خودم تو این چند ماهه به اندازه تمام عمرم رشد کردم .البته رشد فکری، نه جسمی. هرچند از لحاظ رشد جسمی هم تا اندازه ای عقب مونده ام.

خوشبختانه تو این چند ماه دوستی پیدا کردم که تونستم باهاش راحت درد دل کنم،حرفها و دلایلم رو در مورد ازدواج براش بیان کنم. البته اون هم خودش دردکشیده ی این مسئله اس و من خودم خیلی چیزها از اون یادگرفتم.

نکته: دوست مورد نظر خودش میدونه کیه، پس ای دوست اگه داری این متن رو میخونی از اینکه تو وبلاگم تعریفتو کردم ذوق مرگ نشو، ((صرفا)) ...

یه جورایی همه چی داشت دست به دست هم میداد که من پیداش نکنم.مثلا اینکه یه هکر گیر آوردم تا سایت دانشگاهو برام هک کنه، ولی آخر نتونست. چون میشد از طریق سایت آدرس یا نشونیی ازش گیر بیارم. یا اینکه هیچ اسمی ازش تو دانشگاه نمیتونم پیدا کنم. از خیلی ها هم کمک خواستم تا شاید راه حلی برا پیدا کردنش جلو پام بذارن، ولی هیشکی نتونست.منم که حساس ... البته تو این راه زجرهای زیادیو هم متحمل شدم.

بعضیا بهم میگفن:

- ولش کن بابا، دیگه نمیتونی پیداش کنی.

 بعضیام میگفن:

- تو ؟؟؟ تو میخوای ازدواج کنی؟؟؟ هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه ....

- کوفت، ببند نیشتو .

بهم میگفتن بابا تو هنوز بچه ای، میخوای ازدواج کنی که چی. مجردی حالشو ببر. منم که از خدا خواسته مینشستم باشون 2 ساعت بحث میکردم. بعضی وقتا می تونستم راضیشون کنم که ازدواج زود رس خوبه، ولی بعضی وقتا هم کوتاه نمیومدن.

حالا یه دفعه ایشالا اگه وقت شد میشینم با شما هم بحث میکنم. هرکی جرات داره سوالاتشو برام میل بزنه تا جوابشو بدم (حالشو بگیرم).

...

این قضایای تلخ ادامه داشت تا اینکه وقت امتحانات و درس خوندن رسید. برا درس خوندن پا می شدیم با رفقا  می رفتیم اداره دوستم محمد. (محمد معروف به ننه   (1)، البته قانونی که برای دوست بالایی ذکر شد برای این دوست هم صادقه)(راستی، اسم دوست بالاییم هم مهدی، معروف به علیقز     (2)، یه وقت نگید بین دوستات فرق گذاشتی. میخوام کاملا عدالتو رعایت کنم).

اداره اش تجریشه، کناره امام زاده صالح. از ساعت 8-9 صبح مثلا شروع میکردیم درس خوندن تا ساعت 7:30-8 شب. نهار هم با خودمون میبردیم که گرسنه از دنیا نریم. وقت نماز هم، من و علیقز به بهانه اینکه ممکنه صاحب اداره راضی نباشه میرفتیم امامزاده صالح و نمازو اونجا میخوندیم. البته این فقط یه بهانه بود. ننه بیچاره نمیدونست ما چشم دیدنشو نداریم.(شوخی کردم).

روز آخری که رفتیم اونجا، تو آخرین زیارت حال خاصی بهم دست داد، با اون زیارت یاد حرم امام رضا افتادم.راستشو بخواید تو اون زیارت به طور خاصی برا جوونا و خودمو دوستام دعا کردم.دعا کردم عاقبت بخیر بشن و اونهایی که میخوان زودتر سرو سامون بگیرن...

 وقتی که برگشتم خونه، خیلی از مشکلات فکریم همون شب حل شد، و تو همون شب قضیه ای که یک سال تو دلم نگه داشته بودم رو به مامانم گفتم.ها؟؟ آره ، به مامانم گفتم.

فکر میکنید واکنش مامانم چی بود؟؟؟

ادامه داستانو در برنامه بعد ببینید...

 التماس دعا

به نکات ذیل هم توجه فرمایید:

 

(1) -  ننه : / nane / 

(2) - علیقز : / alighz /


 
مطلب هفتم
ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٦  

دو هفته از شروع دانشگاه میگذره،البته در واقع سه هفته، هفته اولم انتخاب واحد بود، ...

زرت ... من نمیدونم چرا اینقدر کارهای من بی موقع اس.هر دفعه میام بنویسم اذان ظهر به صدا در میاد.. چند لحظه صبر کنید ، من بر میگردم.... ( ساعت 12:05 )

... (ساعت 12:22) قبول حق باشه.امیدوارم طاعات و عبادات شما هم مقبول درگاه حق باشه.

بالاخره اینم یه نوع امر بمعروفه دیگه.

خب ، میگفتم ، خیلی دلم میخواست بعد از 3 ماه تعطیلی (که انگار یک عمر طول کشیده بود) دوباره ببینمش.هفته اول که انتخاب واحد بود موفق به این کار نشدم،چون بالاخره انتخاب واحد بود و ،خرتوخرو، ببخشید شیر تو شیرو، همه چی بی حساب کتاب.هفته دوم کلاسا تقریبا همه برگذار شدن،که متاسفانه من به علت مشغله زیاد نتونستم سر کلاسا (غیر از یکیشون)حاضر بشم.اینم از هفته دوم ... هفته سوم دیگه به صورت جدی پا به عرصه ی دانشگاه نهادم و در تمام کلاسها (غیر از یکیشون) شرکت کردم و با حضور خودم منت بزرگی بر دانشگاه نهادم. تو این یه هفته آخری تمام بچه های صنایع (اعم از دختر و پسر) رو  تو دانشگاه ملاقات کردم، تازه بچه های کامپیوتر و عمرانی هم که باشون دوست بودم رو دیدم، ولی اونی که دنبالش بودم نبود که نبود.اولش میگفتم شاید گروهش با من فرق داره، ولی دانشگاه ما انقدر کوچیکه که اگه کسی بخواد از عمد گروهش رو از یکی جدا کنه نمیتونه. به فرض، کلاس استاتیک یا روش های تولید یا یکی دوتا درس دیگه فقط تو یه گروه ارئه شدن. این چند تا هم بالاخره از درس های اصلی صنایع هستن...

اَه ...  خیلی حس بدیه، اگه حداقل بم میگفتن رفته فلان شهر ، انتقالی گرفته ، یا یه ترم مرخصی گرفته خیلی بهتر از این وضعیتی بود که الام من دارم.

چی بگم ... چی دارم بگم ... اصلا تو مگه بیکاری نشستی داری چرت و پرت های منو میخونی... تو کار و زندگی نداری؟؟ خجالت نمیکشی؟؟

...

ولی من ناامید نمیشم، شاید این یه امتحانه، یه امتحان که قراره معلوم کنه من چقدر نسبت به معشوقم وفادارم. شاید این یه امتحان که قراره معلوم کنه چقدر حاضرم بخاطرش صبر کنم.

شایدم این دوری بخاطر اینه که لیاقتشو ندارم، بالاخره من با خدای خودم یه عهدی بسته بودم. اگه قسمتم نباشه نمیتونم با خدا یکی به دو کنم.

نمیدونم، به هر حال من تو این شبهای قدر از خدا خواستم که اگه داره امتحانم میکنه از این امتحان سربلند بیرون بیام و اگه قراره که دیگه همدیگر رو نبینیم عشقش رو از دلم خارج کنه ...

التماس دعا


 
کربلا در کربلا میماند اگر زینب نبود ...
ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ امرداد ۱۳۸٦  

سر نی در کربلا میماند اگر زینب نبود                 کربلا در کربلا میماند اگر زینب نبود

چهره سرخ حقیقت بعد از آن طوفان رنگ                 پشت ابری از ریا میماند اگر زینب نبود

چشمه فریاد مظلومیت لب تشنگان                 در کویر تفته جامیماند اگر زینب نبود

زخمه زخمی ترین فریاد در چنگ سکوت                 از طراز نغمه وا میماند اگر زینب نبود

در طلوع داغ اصغر استخوان اشک سرخ                 در گلوی چشمها میماند اگر زینب نبود

ذوالجناح دادخواهی بی سوار و بیکلام                 در بیابانها رها میماند اگر زینب نبود

در عبور از بستر تاریخ سیل انقلاب                 پشت کوه فتنه ها میماند اگر زینب نبود

***

به نوبه ی خودم وفات حضرت زینب کبری رو به تمام شیعیان و دلسوختگان تسلیت میگم


 
مطلب ششم
ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ امرداد ۱۳۸٦  

امروز روز آخر اعتکافه که تو این روز معتکفا اعمال ام داوود رو به جا میارن. من که توفیق نداشتم برم اعتکاف ولی با خودم گفتم حالا که از این توفیق محروم شدم حداقل اعمال ام داوود رو که مخصوص روز آخر اعتکافه انجام بدم.

مفاتیح رو باز کردم... وایسا ببینم...اصلا ام داوود کیه؟؟...آدم وقتی میخواد یه کاری بکنه باید کامل انجامش بده... پس اول اید ببینم ام داوود کیه... اول تو خود مفاتیح گشتم. ولی چیزی پیدا نکردم... خوب احتمالا مامانم میدونه... مامان، ام داوود کیه؟؟ این اعمال از کجا اومده ... مامان: ممممممم نمیدونم... نمیدونین؟ خوب اشکال نداره میرم تو اینتر نت میگردم. حتما هست ... نبود آقا جان نبود، هرچی گشتم نبود. اصلا انگار کسی تو این دنیا براش مهم نیست که این کار ها رو برا چی انجام میده.(اعمال ام داوود رو میگم)

بیخیال شدم.دوباره مفاتیح رو باز کردم،

((... چون خواهد این عمل را به جا آورد روزه بگیرد روز سیزدهم چهاردهم و پانزدهم را ...))

خوب، اینکه شامل من نمیشه،روزم کجا بود.از صبح هرچی جلو دستم بود ریختم تو حلقم.البته نه هرچی...خوب برو بعدی...

((... چون از نماز ظهر و عصر فارغ شود رو به قبله کند و بخواند حمد را صد مرتبه...))

صد مرتبه ، شاید بیست دقیقه ای  تمومش کنم...

((...و سوره ی اخلاص را صد مرتبه...))

اینم ۱۰ دقیقه، کلا نیم ساعت...

((... و آیه الکرسی ده مرتبه و بخواند سوره انعام ، بنی اسراییل ، کهف ، لقمان ، یس ، صافات ، حم سجده ، خمعسق ، حم دخان ، فتح و واقعه و ملک و ن و انا السما النشقت و ما بعدش را تا آخر قرآن...))

... ممممممممم ... فکر کنم بهترین کار رو انجام دادم.. یعنی مفاتیح رو بستم گذاشتمش کنار و رفتم دنبال کار خودم. ... اخه بابام جان ، من دووم نمیارم زیر اینهمه دعا و قرآن . (البته اول میخواستم به جای دعا و قرآن بنوسم شکنجه، که بعدش یکی محکم خوابوندم تو گوش خودم تا دیگه از این فکر ها به مغزم خطور نکنه. همینه که هست)

خوب نمیتونم این همه کارو انجام بدم... اصلا قابلیتشو ندارم ...مگه زوره؟...آها اصلا من کلاس زبان دارم.باید برم تا دیر نشده...

آره خلاصه چند تا بهانه ی این تیپی برای خدا آوردم و رفتم ی کارم...

هرکسی مثل من توفیق انجام این اعمال رو نداره... ولی بعدش حیفم اومد، گفتم حد اقل یخوردش رو انجام بدم... شاعر میگه (( انما الاعمال بالنیات)). منظورم پیامبر بود اگه اشتباه نکم.

آره خلاصه ، تو فقط کافیه مراتب عشقت رو به خدا نشون بدی، خدا خودش قشنگتر جوابت رو میده.من تجربه بیاد ماندنی ییی در این زمینه دارم.از وقتی که اون عهدنامه رو با خدا امضا کردم دیگه آروم گرفتم و بی قراریم رو از دست دادم. خدا آرامش خاصی تو وجودم قرار داده.

از همتون التماس دعا ... یا علی


 
مطلب پنجم
ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٦  

سلام. باز بد قولی کردم. چون قرار بود بعد از امتحانام بیشتر بنویسم.

بعد از اینکه دانشگاه تموم شد حس عجیبی بهم دست داد.یه حس جدید.تا حالا اونجور نشده بودم.دلیلش رو هم نمیدونم.خونه هم که رسیدم رفتم زیر پتو و کلی گریه کردم.

خیلی سعی کردم تا مدتی بش فکر نکنم ولی نمیشد.مثل اینکه تمام وجودم با اون گره خورده.

میدونید چیه؟ خوشبختانه کسی از رو چهره من نمیفهمه که افسردم یا از لحاظ روحی دچار چالش شدم. الحمدلله اخلاقم یه جوریه که پیش دوستام درونم رو بروز نمیدم.یعنی حتی چهرم عوض نمیشه. خنده ها و خوشحالیام هم سر جاشن.

چند روز به همین نحو گذشت.کمی آرومتر شدم. ولی دیدم اینجوری نمیشه باید دست به کار بشم. حالا چیکار کنم؟؟؟ شب که رفتم مسجد خیلی فکر کردم که برای حل این موضوع چیکار کنم. بالاخره باید یه راه حلی وجود داشته باشه.

اره باید یکی مشکل من رو حل کنه که بتونه از پسش بر بیاد. خوب کی بهتر از خدای خودمون.

اره خلاصه اونشب کلی با خدام صحبت کردم.کلی با هم بحث کردیم. اون یه چیزی میگفت و منم یه چیز جوابش میدادم. تا آخرش به این نتیجه رسیدیم که یه معامله کنیم. البته این پیشنهاد من بوداااااااااااااااااااا. (خوب شاید هم خدا تو دلم انداختش)

پیشنهادم این بود که من یکی از عادت ها و اخلاق های بدم رو ترک کنم و خدا هم در مقابلش عشق من رو بیجواب نذاره.(پیشنهادم چه طور بود؟؟)(به نظر خودم با تمام پررویی که داشتم پیشنهاد جالبی رو ارائه دادم. آخه خدا دوست داره که بنده هاش به هر بهانه ای هم که شده یه بنده ی صالح بشن.حتی با اینکه محتاج کارهای من و تو نیست)

من که تا الان از قولم برنگشتم و همچنان پایبند عهدی هستم که با خدا بستم.

از اون به بعد خیلی آروم شدم. چون زمام کار رو دادم به صاحب اصلی.دیگه اون خودش خوب میدونه که کار رو چه طور درست کنه.


 
مطلب چهارم
ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٦  

فردا آخرین امتحانمو میدم.دیگه تموم میشه.... آره دیگه تموم میشه.دانشگاه.... امتحانا... دیدن معشوق... خیلی سعی کردم که یه راه پیدا کنم تا همیشه بتونم ببینمش.ولی نشد... اصلا انگار اونم میدونه که معشوق یه نفره...آخه میگن اگه کسی یه چیزی رو دوست داشته باشه سختتر میتونه بش برسه.

یه مدت پیش دوباره فکر کردم که من  برای چی این وبلاگو ساختم.اصلا کارم درست بوده یا نه...این درسته که آدم معشوق حقیقی رو ول کنه و عاشق یه آدم خاکی بشه...؟ امیدوارم اینجوری نشده باشم.

...پنجشنبه شب بود. مراسم دعای کمیل تو مسجدمون مثل هفته های پیش بر قرار بود.یهنفر خوش صدا هم رفته بود جلو داش دعا میخوند.یه طوری هم میخوند که با صداش اشک همه رو در میاورد.تو صداش یه سوز خاصی وجود داشت...منم داشتم از رو کتاب برا خودم میخوندم... ولی خیلی با خوندنش حال نمیکردم.... نمیدونم چرا اینجوری شده بودم...یادم به کوچیکیام افتاد... اون موقع ها تا مداح شروع میکرد خوندن منم شروع میکردم به گریه کردن... خیلی از گریه کردن لذت مبردم.مخصوصا اگه بدونی خدا هم داره صدای گریه هاتو میشنوه خیلی لذت بخش تر میشه... ولی این دفعه که داشتم دعای کمیل میخوندم اینجوری نبودم... اصلا حال نمیکردم.سعی میکردم دعا رو به سبک های مختلف بخونم تا شاید دو قطره اشک از چشمام بیاد بیرون.ولی نیومد.خسته شدم.کتاب دعا رو بستم و شروع کردم به گوش دادن.خیلی برای خودم متاسف بودم.چون قطعا توفیق بزرگی ازم صلب شده بود.در اون لحظه بیشتر داشتم به این نکته فکر میکردم که چرا این توفیق ازم صلب شده.

...

خیلی تو مسایل دنیا غرق شدیم. راه اصلی رو گم کردیم.خودمون هم نمیدونیم عاقبتمون چی میشه... آخه این دیگه چه زندگیه که ما داریم... فراموش کردن خدا یعنی فراموش کردن تمام واقعیت ها... ما داریم تو خیالات خودمون برای خودمون زندگی میکنم نه برای خدا...

حالا دیگه به بچه های کوچیک با یه دید دیگه نگاه میکنم.... پاک ... ساده ... بیگناه...خدا هم بیشتر دوسشون داره. اما ما چی ؟؟

...

دیگه کم کم داشت اشکم جاری میشد. یادم میاد اونموقع که گریه میکردم فقط برا خدا گریه میکردم. اما الان فقط برا خودم گریه میکنم...

...

با دیدن معشوقم یاد خدا میفتم. پس این بهانه ی خوبیه که دوسش داشته باشم.التماس دعا