سلام دوستان،چطورید؟
از آخرین مطلبی که نوشتم حدودا سه ماه میگذره.دیگه دل و دماغی برا نوشتن نداشتم. برا همین آپ نمیکردم. البته بازدید کننده ای هم نداشتم که از دست بدم. به هر حال تصمیم گرفتم دوباره این وبلاگو زنده کنم. درسته که هنوز معشوق مجهول پیدا نشده، ولی دل من هنوز نمرده.
تو این چند ماهه خیلی در مورد ازدواج و اینکه چطوری میتونم معشوقمو پیدا کنم فکر کردم.تلاشهای زیادی کردم، بطوریکه به نظر خودم تو این چند ماهه به اندازه تمام عمرم رشد کردم .البته رشد فکری، نه جسمی. هرچند از لحاظ رشد جسمی هم تا اندازه ای عقب مونده ام.
خوشبختانه تو این چند ماه دوستی پیدا کردم که تونستم باهاش راحت درد دل کنم،حرفها و دلایلم رو در مورد ازدواج براش بیان کنم. البته اون هم خودش دردکشیده ی این مسئله اس و من خودم خیلی چیزها از اون یادگرفتم.
نکته: دوست مورد نظر خودش میدونه کیه، پس ای دوست اگه داری این متن رو میخونی از اینکه تو وبلاگم تعریفتو کردم ذوق مرگ نشو،
((صرفا)) ...
یه جورایی همه چی داشت دست به دست هم میداد که من پیداش نکنم.مثلا اینکه یه هکر گیر آوردم تا سایت دانشگاهو برام هک کنه، ولی آخر نتونست. چون میشد از طریق سایت آدرس یا نشونیی ازش گیر بیارم. یا اینکه هیچ اسمی ازش تو دانشگاه نمیتونم پیدا کنم. از خیلی ها هم کمک خواستم تا شاید راه حلی برا پیدا کردنش جلو پام بذارن، ولی هیشکی نتونست.منم که حساس ... البته تو این راه زجرهای زیادیو هم متحمل شدم.
بعضیا بهم میگفن:
- ولش کن بابا، دیگه نمیتونی پیداش کنی.
بعضیام میگفن:
- تو ؟؟؟ تو میخوای ازدواج کنی؟؟؟ هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه
....
- کوفت، ببند نیشتو .
بهم میگفتن بابا تو هنوز بچه ای، میخوای ازدواج کنی که چی. مجردی حالشو ببر. منم که از خدا خواسته مینشستم باشون 2 ساعت بحث میکردم. بعضی وقتا می تونستم راضیشون کنم که ازدواج زود رس خوبه، ولی بعضی وقتا هم کوتاه نمیومدن.
حالا یه دفعه ایشالا اگه وقت شد میشینم با شما هم بحث میکنم. هرکی جرات داره سوالاتشو برام میل بزنه تا جوابشو بدم (حالشو بگیرم).
...
این قضایای تلخ ادامه داشت تا اینکه وقت امتحانات و درس خوندن رسید. برا درس خوندن پا می شدیم با رفقا می رفتیم اداره دوستم محمد. (محمد معروف به ننه (1)، البته قانونی که برای دوست بالایی ذکر شد برای این دوست هم صادقه)(راستی، اسم دوست بالاییم هم مهدی، معروف به علیقز (2)، یه وقت نگید بین دوستات فرق گذاشتی. میخوام کاملا عدالتو رعایت کنم).
اداره اش تجریشه، کناره امام زاده صالح. از ساعت 8-9 صبح مثلا شروع میکردیم درس خوندن تا ساعت 7:30-8 شب. نهار هم با خودمون میبردیم که گرسنه از دنیا نریم. وقت نماز هم، من و علیقز به بهانه اینکه ممکنه صاحب اداره راضی نباشه میرفتیم امامزاده صالح و نمازو اونجا میخوندیم. البته این فقط یه بهانه بود. ننه بیچاره نمیدونست ما چشم دیدنشو نداریم.(شوخی کردم).
روز آخری که رفتیم اونجا، تو آخرین زیارت حال خاصی بهم دست داد، با اون زیارت یاد حرم امام رضا افتادم.راستشو بخواید تو اون زیارت به طور خاصی برا جوونا و خودمو دوستام دعا کردم.دعا کردم عاقبت بخیر بشن و اونهایی که میخوان زودتر سرو سامون بگیرن...
وقتی که برگشتم خونه، خیلی از مشکلات فکریم همون شب حل شد، و تو همون شب قضیه ای که یک سال تو دلم نگه داشته بودم رو به مامانم گفتم.ها؟؟ آره ، به مامانم گفتم.
فکر میکنید واکنش مامانم چی بود؟؟؟
ادامه داستانو در برنامه بعد ببینید...
التماس دعا
به نکات ذیل هم توجه فرمایید:
(1) - ننه : / nane /
(2) - علیقز : / alighz /